X
تبلیغات
psychology

psychology

حرفهايي از جنس خودمون


نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط رهگذر جاده عشق|

 به نام خالق کوچولوهای آسمونی

اول به رسم ادب سلام ....

سلام به آنهایی که بودنشان برایم یک دنیا ارزشمند است.

این روزها به این فکر میکنم که چقدر  بزررگ کردن کودک سخت است ، و بابا و مامانای گل چقدر زحمت و تلاش میکنن. چقدر زود بزرگ شدم ، 25 سال از اولین روزهای بودنم میگذرد.


آنقدر کوچک بودم  که توان شیرخوردن هم نداشتم.همین که نفسهایم تند میزد و ..... باباجون  و مامان جونمونگرانم میکنه، وقتی میرم پیش دکتر میگه باید بری متخصص قلب کودکان.دکتر مهربون من (جامی شکیبی گیلانی،هموند انجمن پزشکان قلب آمریکا) میگه نرگس کوچولو قلبش یه سوراخ داره، واسه همین نمیتونه خوب شیر بخوره.


قلب کوچک و بیمارم اجازه رشد هم بهم نمیداد تا حدی که برای عمل اول که 8 ماهه بودم فقط 100 گرم وزن اضافه کرده بودم.


شکر خدا اولین جراحی بسته خوب بود و تا 5 سالگی به زندگی عادی ادامه دادم.

از این زمان فقط سایه ای از خاطرات را به یاد دارد ،یکی همان گیتار کوچک اسباب بازی

که بعد از سالها برایم جذاب است....و کودکی هایم را برایم رقم زده ....


با شروع 5 سالگی ، دوره جدید زندگی ام آغاز شد.به دستور پزشک زمان جراحی دوم فرا رسیده بود.این بار باید عمل قلب باز انجام میشد.هرچند جزء جراحی های خیلی سخت بود و مدت زمان نسبتاً طولانی در بیمارستان بستری شدم ولی بازهم به لطف خدای مهربون این عمل هم موفقیت امیزبود و همه چی خوب پیش رفت...


از آن زمان 20 سال خوب گذشت،تا اینکه دوباره قلب نرگس به دست جراحان سپرده شد. انگار خدا منو بین بنده هاش خیلی خاص تر دوست داره چون همیشه هوامو داشته و داره.

میدونی چرا ؟ چون از همون 8 ماهگی وقتی بستری بودن دکترا میگفتن این همون بچه ای که زنده نمیمونه. ولی عزیزای دل من با این حرف نا امید نمیشدن ، واسه اینکه خدا رو داشتن.


نوشتم و نوشتم  تا بگویم : این سومین تولد من است.

شاید تعجب کنی چرا سه سالگی ؟ معتقدم که من سه بار متولد شدم :

اولین روز بودنم  23 بهمن 67

دومین  تولد  را در 5 سالگی تجربه کردم

و سه سالگی من همراه بود با آغازین روزهای 25 سالگی.


نمیدونم چه جوری میشه این همه زحمت و تلاش رو جبران کرد؟!

ولی بابا و مامان مهربونم یادتون باشه همیشه در قلبم جای دارید، دعاگویتان هستم و از خدا میخوام مثل من همیشه هواتونو داشته باشه.بدونید که من بدون شما هیچم. هرچقدر هم که سنم زیاد باشد دوست دارم مادر و پدرم کنارم باشند.دلم میخواهد زندگی را برایشان بهشت کنم.

فقط میگویم خدایا بخاطر داشتن پدر و مادر مهربونم ازت سپاس


 و در آخر اینکه :

 

تولدم بهانه ای شد تا این فصل را بیشتر دوست بدارم ...

زیرا فصل خوشحالی فرشتگان ، تولدمه....

 

خدای خوبم برای بودنم از تو سپاسگذارم.ممنون که همیشه همراهی.

بی نهایت دوستت دارم.همیشه مواظبم باش.

 


امضا : نرگس 92/11/22

14:44
نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1392ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط رهگذر جاده عشق|

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه.


دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه.


دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار که دلت می گیره ، یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه.


دوست یعنی وقت اضافه،یعنی تو همیشه  عزیزی حتی توی وقت اضافه.


دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم که می فهمیشون .


دوست یعنی یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من ، یه قدم تو ؛ اما بدون شمارش و حساب و کتاب.


دوست یعنی من از بودنت مفتخر و سربلندم نه سر به زیر و شرمنده


- و حالا وقتش رسیده که هرکدوممون به دوستامون بگیم :

 

متشکرم

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.


برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.


برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.


برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی .


برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.


برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.


برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.


برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.


برای همه وقت هایی که گفتی «دوستت دارم».


برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.


برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.


برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.


برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.....

من دریافته ام که بزرگترین سرمایه ام در زندگی ، روابط و دوستانم بوده است.

آنتونی رابینز

منبع: کتاب من و ما ؟! جلد یکم ،چاپ اول

مترجم وگردآور : امیر رضا آرمیون صفحه 24

نوشته شده در سه شنبه 3 دی1392ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط رهگذر جاده عشق|

« به نام خالق زیبایی ها »

سلامم به گرمای دستت ای دوست

دلم لحظه ای با دلت رو به روست

بگو عاشقی تا سلامت کنم

تمام دلم را به نامت کنم

همین سلام کوتاه کافیست برای ادامه حرفهایم ....

بودنتان را شکر میگویم...

حضورتان در کنار من هدیه ایست از طرف خدای

خوبی ها...میخواهم چندخطی برای شما دوستان عزیزم بنویسم

سکوت را دوست ندارم...بی خبر رفتن را دوست ندارم....

آمده ام بگویم برای مدتی کوتاه نمیتوانم در جمع صمیمیتان باشم. تقدیر این

 گونه است که بعد از سالها در 25 سالگی دوباره باید قلبت را به دست

 جراحان بسپاری... و حکمت این را فقط خدا میداند و بس!

این که بگویم اصلا نگران نیستم حرف منطقی نیست ولی باید بگویم :که

 من خدا را دارم و بعد از آن

دکتر جراحم ( محمدعلی یوسف نیا)

و دکتر خودم (جامی شکیبی گیلانی)

شاید تنها رمز شاد بودنم ایمان به خدا و پزشکمه....همین که بدونی وقتی

اسم دکترت رو میگی همه میگن چرا دلهره داری؟ او بهترین جراح

 ایرانه.عمل تو که اصلا سخت نیست، سخت ترین  عملها رو انجام

 داده.همون عمل 5 سالگیت که خیلی هم سخت بود ایشون جراحیت

.وقتی این حرفهارو میشنوی دلت قرص میشه.آرامشت بیشتر میشه و

 دیگه دغدغه ای نداری....

دوستان خوبم به امید خدا 11 آذر جراحی قلب دارم و مدت کوتاه دسترسی

 به نت ندارم.

انشاءالله بعد مرخص شدن از بخش ICU دوباره مثل قبل

شاد و پر انرژی همراهیتان خواهم کرد...


و در آخر اینکه اگر دلتان شکست،یادتان بود بود بگویید :


اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ


و یادتون باشه :

شک نکن؛

درست در لحظه ی آخر؛

در اوج توکل و در نهایت تاریکی؛

نوری نمایان می شود؛

معجزه ای رخ می دهد؛

خدا از راه می رسد ...

 

نوشته شده در شنبه 9 آذر1392ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط رهگذر جاده عشق|

« به نام خدای خوبی ها و پاکی ها»


سلام. سلامی به اندازه دل دلتنگم !

بی تو برای زندگی انگیزه ای نیست .... تو تنها بهانه برای آمدن به خانه ات بودی! بی تو حتی عزیز هم توان راه رفتن ندارد! راحت نیست حرف زدن در مورد کسی که هروقت میرفتی خانه اش تو را با خواندن بیتی از اشعار حافظ و مولانا و... مهمان میکرد! چندوقتیه که دیگه حال درست صحبت کردن نداره! امروز که دیدمش دیگر صدایی نمیداد...

مات و مبهوت به آدمهای اطرافم نگاه میکنم! با بغض این کلمات را مینویسم...مینویسم تا کمی دل بی قرارم آرام شود !!!

و چه زیبا و غریبانه در شب تاسوعای حسینی آغوشت برای دیدار با پروردگار باز شد! چشمانت بسته و دیگر صدای نفسهایت شنیده نمیشود !

یادآوری این لحظه برایم سخت است.... سخت است از تو بنویسم. از تمام لحظه های در کنار هم بودنمان تنها لبخندهایت را به خاطر دارم.

راستی یادت نرود در دعاهایت مرا هم یاد کنی.

من جا مانده بسی محتاج دعایت هستم.


 


و چقدر قیصر امین پور  به زیبایی میگوید :

 

«حرف های ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه باخبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود

آی ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود.... »


قصه تلخیست ؛ عادت , عادت به آدمها،به دیدنشان،به شنیدن صدایشان و لبخندهای گاه و بی گاهشان .....و ناگهانی رفتشنشان!....


کاش میدانستیم که عزیزانمان چقدر در کنار ما زنده اند شاید بیشتر از فرصت باهم بودنمان استفاده میکردیم!

 

و چقدر خوب بود این جمله رو همیشه بخاطرمون بسپاریم :

به هیچکس در این دنیا وابسته نباش حتی

سایه ات هم هنگام تاریکی تو را ترک میکند.

 

این روزها تنها جمله ای که مبینم :

در ستون تسلیت‌ها نامی از تو یادگاری

 

و در آخر اینکه  : اگر تنها ترین تنها شوم ،

باز هم خدا هست ...او جانشین همه نداشتن هاست.....

نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط رهگذر جاده عشق|


آخرين مطالب
» امسال.....
» تولد آغازیست دوباره .....
» دوست یعنی ......
» دلم برای اینجا تنگ میشود !!!
» به اندازه روزهای نبودنت دلتنگم!باباحاجی عزیزم
» مدیریت برتر
»  * گریه کن *
» * لحظات را دریاب! *
» روحت قرین رحمت باد شهید بزرگوار
» زندگی کن!
Design By : Pars Skin